محمد الريشهري

385

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)

پس آن مرد خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و آله آمد و سلام كرد و مسلمان شد . آن گاه گفت : اى پيامبر خدا ! آيا مرا مىشناسيد ؟ پيامبر خدا فرمود : " تو كيستى ؟ " . گفت : من صاحب همان منزلى هستم كه شما در دوره جاهليت ، در فلان و به همان روز وقتى به طائف آمديد ، وارد آن شديد و من با احترام ، از شما پذيرايى كردم . پيامبر صلى اللّه عليه و آله به او فرمود : " خوش آمدى ! حاجتت را بخواه " . گفت : دويست گوسفند با چوپانان آنها به من عطا فرماييد . پيامبر خدا دستور داد به او دادند . سپس به اصحاب خود فرمود : " چه مىشد اگر اين مرد ، از من همان چيزى را بخواهد كه پيرزن بنى اسرائيلى از موسى عليه السلام خواست ؟ ! " . اصحاب گفتند : مگر پيرزن بنى اسرائيلى ، از موسى عليه السلام چه خواست ؟ فرمود : " خداوند عز و جل به موسى عليه السلام وحى فرمود : " پيش از آن كه مصر را به قصد سرزمين مقدّس در شام ، ترك گويى ، استخوان‌هاى يوسف را با خود ببر " . موسى از قبر يوسف عليه السلام جويا شد . پيرمردى آمد و گفت : اگر كسى جاى قبر او را بلد باشد ، آن كس ، فلان پيرزن است . موسى عليه السلام در پىِ او فرستاد . وقتى پيرزن آمد ، موسى به او فرمود : تو جاى قبر يوسف را مىدانى ؟ گفت : آرى . موسى فرمود : پس ، آن را به من نشان بده ، هر چه بخواهى ، به تو مىدهم . پيرزن گفت : آن را نشانت نمىدهم ، مگر اين كه هر چه من بگويم ، همان را به من بدهى . موسى فرمود : بهشت ، از آنِ تو باشد . پيرزن گفت : نه ، من تعيين مىكنم . خداوند عز و جل به موسى وحى فرمود كه : " نگران نباش . بگذار او تعيين كند " . موسى نيز به او گفت : تعيين با تو . پيرزن گفت : مىخواهم كه روز قيامت در بهشت ، با تو هم‌درجه باشم " . پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " چه مىشد اگر اين مرد [ طائفى ] ، از من همان چيزى را بخواهد كه آن پيرزن بنى اسرائيلى خواست ؟ ! " .